مطالب زيادي ميشنويم و بايد بدين مطلب مشهود توجه داشته باشيم كه به هر حال اكثر سيسيليان ايتالياييزبان بودند. تحت تأثير اين فعاليت چندزباني، ايتالياييان نسبت به زبان خويش احساس هوشياري كردند و از اينرو جاي شگفتي نيست كه جدايي نهايي اين زبان از زبان لاتيني در جنوب ايتاليا صورت گرفت. با اين همه، دربار سيسيل ((واسطهاي)) مصنوعي بود و نميتوانست رشد سالم آن زبان را تحقق بخشد، ولو اين كه تا مدتها بعد از مرگ فردريك دوام مييافت. از بذرهاي پرونسي و اسلامي كه در خاك حاصلخيز ايتاليا افشانده شد، نهالهاي اندكي سر برآورد، كه به همان اندازه كه مغتنم بودند، سست و شكننده مينمودند. آنها اگر در آنجا ميماندند بيشك نابود ميشدند، ولي خوشبختانه به توسكاني انتقال يافتند، و در آنجا بود كه يك سدهٴ بعد، رشد واقعي آنها تحقق يافت. زبان ادبي ايتاليا در ناپل زاده شد، ولي در فلورانس به رشد رسيد.
4. اسكانديناوي. تا اين زمان، زبان ايسلندي كاملاً رشد كرده بود، گواه آن نه تنها تاريخهايي است كه از آنها بحث كرديم، بلكه كارهاي آگاهانه در زمينهٴ دستور زبان را هم ميتوان ذكر كرد.
اداي تحرير اسنوري استورلوسُن حاوي رسالهاي در باب وزن شعر است كه خود تأليف كرده، و چهار رساله در باب دستور زبان از نويسندگان ديگر است. دو تاي آنها مربوط به سدهٴ دوازدهم است؛ يكي را خواهرزادهٴ او اولاف ثوردارسون تأليف كرده، و يكي هم مربوط به بعد از آن است.
همچنان كه از رسالهٴ دايرةالمعارفي آيينهٴ شاهي، كه در اواسط سده (و احتمالاً پيش از آن) نوشته شده، برميآيد، زبان قديم نروژي هم به حد رشد خود رسيده بود.
هرچند زبانهاي سوئدي و دانماركي جوانتر بودند، اما نخستين شاهكارهاي آنها هم مربوط به اين سده، است.
5. يوناني. وجود جمعيت يوناني بزرگي در جنوب ايتاليا از آنجا تأكيد ميشود كه قانوننامهٴ فردريك، كه در اصل به لاتيني نوشته شده بود، به زودي به يوناني ترجمه شد. وقتي به انتقال معارف يوناني به غرب ميانديشيم بايد اين جمعيت را در نظر داشته باشيم. البته مطلب عجيب اين نيست كه برخي از معلومات يوناني از طريق ايتاليا نفوذ كرد، بلكه اين است كه معلومات كمي از اين راه به غرب رسيد. اين ضعف را فقط ميتوان ناشي از عقبماندگي و بيسوادي تودهٴ آن مردم دانست.
افراد لاتينيزبان خودشان با زبان يوناني بهتر آشنا شدند، هرچند پيشرفت كُند بود، و در دست چنان افراد معدودي كاملاً ناپايدار به نظر ميرسيد. برجستهترين يونانيدوستان اين زمان دو انگليسي بودند به نامهاي جان بازينگستوك و رابرت گروستست. جان، بخشي از تحصيلاتش را در آتن گذراند، و از اينرو بايد تصور كرد كه معلومات يونانياش اصيل بود. وي يك دستور زبان يوناني را ترجمه كرد.1 قبلاً از ترجمههاي رابرت سخن گفتهايم؛ وي برخي